اما چرا؟عصر ایران ؛ علی نجومی _ آلیس درِ خانه خواهرش، جزمین، را که باز کرد، بوی تعفن و ماندگی خورد توی صورتش. لیلی کمی آن‌طرف‌تر از جزمین روی زمین دراز کشیده بود و دستش توی هوا تاب می‌خورد. بعدها فهمیده بود که جزمین توی همان رستوران، از طریق یکی از همکارهایش که بعداً می‌شود شوهرش، معتاد می‌شود. اما تا پایشان را از در بیرون گذاشتند، جزمین دست آلیس را از بازو گرفت و ناله‌کنان از او خواست اول به کنار رودخانه بروند. جزمین دستش را گذاشته بود روی نرده‌های کنار پل و چشم‌هایش را بسته بود و باد توی موهایش افتاده بود.