ارتباط مدام قطع و وصل می‌شود؛ درست شبیه زندگی‌ای که این روزها میان اضطراب و انتظار معلق مانده است. میان این قطعی‌های پی‌درپی، صدای زنی را می‌شنوم که تلاش می‌کند روایتش را آرام و دقیق تعریف کند؛ روایتی که هر از گاهی با صدای انفجار متوقف می‌شود. صدیقه، متولد ایرانشهر، پنج سال است که در برج مراقبت دریایی چابهار کار می‌کند. همه این‌ها در شرایطی بود که در روزهای نخست جنگ، همسرش نیز کنار خانواده نبود. اما هر بار که به شهرهای بزرگ می‌رویم، تازه متوجه می‌شویم چیزهایی که برای دیگران بخشی از زندگی عادی است، برای ما همیشه دور از دسترس بوده است.